محمد الريشهري

249

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

جدا و غايب شدم و به سامرّا باز گشتم كه اين پيرزن ، خبر ماجرا را برايم گفت ، [ و اين ] در سال 281 به روزگار وزارت عبيد اللَّه بن سليمان بود . من ، ابو الفرج مظفّر بن احمد ، را فرا خواندم تا او نيز داستان را همراه من از او بشنود . « 1 » 347 . كمال الدين - به نقل از محمّد بن عثمان عمرى - : آقا عليه السلام ختنه كرده متولّد شد و شنيدم حكيمه گفت : مادر من ، خون پس از زايمان نديد و مادران امامان عليهم السلام اين گونه اند . « 2 » 348 . دلائل الإمامة - به نقل از محمّد بن قاسم علوى - : با گروهى از علويان بر حكيمه دختر امام جواد عليه السلام وارد شديم . گفت : آمده‌ايد تا از من در بارهء تولّد ولىّ خدا سؤال كنيد ؟ گفتيم : آرى ، به خدا . گفت : ديشب ، پيش من بود و ماجرا را به من گفت . دخترى به نام نرگس نزدم بود و از ميان كنيزان او را برگزيده بودم و تربيتش به عهدهء من بود و كس ديگرى پرورش او را به عهده نداشت . روزى ابو محمّد ، ( امام عسكرى عليه السلام ) آمد و به او خيره ماند . گفتم : آقاى من ! آيا به او نياز دارى ؟ فرمود : « ما اوصياى الهى ، نگاه بد به كسى نمىكنيم ؛ بلكه از سر شگفتى مىنگرم . همانا مولود بزرگ خدا از او پديد مىآيد » . گفتم : آقاى من ! او را برايت بفرستم ؟ فرمود : « از پدرم اجازه‌اش را بگير » . من به سوى برادرم ( امام هادى عليه السلام ) رفتم و چون بر او وارد شدم ، لبخند زد و فرمود : « اى حكيمه ! نزد من آمده‌اى تا اجازهء آن دختر را بگيرى ! او را به سوى ابو محمّد ، روانه كن ، كه خداى عز و جل دوست دارد تو را در اين كار ، سهيم كند » . من او را آراستم و به سوى ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) روانه كردم و پس از آن ، هر گاه بر آن دختر وارد مىشدم ، بر مىخاست و پيشانىام را مىبوسيد و من نيز سرش را مىبوسيدم و او دستم را مىبوسيد و من پايش را بوسه مىدادم و دست مىبرد تا كفشم را از پايم بيرون آورد و من او را از اين

--> ( 1 ) . الغيبة ، طوسى : ص 240 ح 208 ، بحار الأنوار : ج 51 ص 20 ح 28 . ( 2 ) . كمال الدين : ص 433 ح 14 ، بحار الأنوار : ج 51 ص 16 ح 20 .